وقتی درباره شهر حرف می‌زنیم می‌توانیم درباره هر چیزی حرف بزنیم. هر وقت نیز که سعی می‌کنیم تنها درباره شهر حرف بزنیم می‌بینیم که داریم درباره هر چیزی حرف می‌زنیم. این‌طور است که شهر سازان رضایت داده‌اند شهر را در مدل‌های متفاوتی تحلیل کنند. گاهی آن را اثری هنری دانسته‌اند. گاهی ماشینی زیستی. گاهی آن را هیبتی مقدس بخشیده‌اند و گاه آن را بازنمایی کیهان پنداشته‌اند. هر نگاهی به شهر چیزهایی را آشکار و چیزهایی را پنهان می‌کند. چنین است که در هر بحثی درباره شهر نویسنده چه عامدانه و چه ناخودآگاه به‌نوعی نسبت خودش را با شهر با مدلی فرضی بیان می‌کند. پیدا کردن این مدل و بیان آن بخش مهمی از هر بحث شهرسازی است و گاهی تمام حرف اصلی را در خود دارد. شهر ازآنجایی‌که به همه‌چیز مربوط است شبیه ذهن آدمی است. اینجاست که مدل‌های شهرشناسی شباهتی اساسی به مدل‌های انسان‌شناسی پیدا می‌کنند. درک شهر به‌عنوان ذهن همه مردم با اشتراکات و تفاوت‌هایش لایه‌ای مفهومی و روان‌شناختی را از شهر هدف قرار می‌دهد. با این پیش‌فرض که شهر در ناخودآگاه انسان شهری حضوری فعال دارد، شهر به‌عنوان یک نظام ادراکی و شناختی نیز اعتبار می‌یابد. شهر به ما سمت‌وسو می‌دهد. شوقی در ما ایجاد می‌کند و تداعی‌هایی که از مکان‌ها بازنمایی می‌کند همه آن چیزی است که درگذشته‌ی ما معنادار است. این‌گونه است که هر تغییری در ماهیت شهر حساسیت ایجاد می‌کند. نگاهی به بحران‌های رفتاری در افراد مهاجری که شهر خود را تغییر می‌دهند و ناتوانی آن‌ها در ایجاد ارتباط ادراکی با شهر تازه شاهدی بر این مدعاست که شهر نه موضوع درک بلکه اسباب و وسیله‌ی درک است. حالا این ذهنیت عمومی چه آسیب‌هایی را در کمین خود دارد؟ افسردگی شهر؟ چند شخصیتی بودن شهر؟ پارانویای شهر؟ پارکینسون شهر؟ آلزایمر شهر؟

وقتی به رویداد های مهم در شهرسازی نگاهی می اندازیم هر رستاخیزی را پیامد یک شوک شدید، به ذهن شهر می بینیم. شکل گیری بناهای بلندمرتبه در شیکاگو پس از آتش سوزی بزرگ و یا تغییر نظام شهرسازی پاریس پس از انقلاب و یا بازسازی های چندباره تبریز پس از زلزله هایی که ذهن تبریز را از حافظه زندگی های پیشین شهر پاک کرده است.

یحیی ذکاء در کتاب زمین لرزه های تبریز آورده که پس از زلزله ی  سال ۱۱۹۳ قمری در شهر، جداری به قدر یک وجب باقی نمانده بود. از صحت این گزارش که بگذریم، حتی به نحو اغراق هم تاثیر روانی زلزله به عنوان یک شوک در نظام ادراکی شهروندان قابل دریافت است. اما نکته مهم تر آن است که یحیی ذکاء در ادامه اشاره کرده است که نجفقلی خان بیگلربیگی یک سال پس از زلزله از ترس غارت دزدان حصاری را گرد شهر احداث می کند که در واقع دربر گیرنده‌ی بازار تبریز است. این همان نگینی است که به سبب موقعیت خاص تجاری تبریز در مسیر جاده ابریشم که یک بارانداز بزرگ تجاری میان اروپا، خاورمیانه و خاور دور است که در میان کوهها محصور شده و از آب مناسب رودهایی نیز بهره می برد؛ سبب شده شهر پس از هر ویرانی و از دست دادن حافظه اش باز خودش را به خاطر بیاورد.دوباره بازار احیا شده و خیابان ها نسبت به بازار و رودها و ورودی های طبیعی شهر جهت گرفته و بافت های شهری تشکیل شوند. این همان رازی است که سبب تداوم حیاط شهری تبریز در طول اعصار به عنوان خشتی پایدار در معماری و شهرسازی ایران شده است.

اما با تغییر مزیت های زیستی شهر تبریز در دوران مدرن آن اسباب بازآفرینی شهر و کشف دوباره خاطره های زیستی زوال می یابد. حالا تبریز زخم فراموشی هایی را دارد که با نگاه هر رهگذر کنجکاوی باز به خارش می افتد. شهر هر چه به خانه فکر می کند پیشتر از قاجار را به خاطره ندارد. بازار فقط می داند که بازار است اما اینکه چگونه بازار شده را چندان اطمینان ندارد. در ترکیب رودخانه در دوره رضاخانی دست برده اند. خیابان ها سمت و سوی شان را از دست داده اند. مسجد کبود تصویری محو از خاطره ای است که بیشتر نداشته هایش معرفی اش می کند. کسی درباره ارگ چیزی نمی گوید. محله ها وجه تسمیه خود را از خاطره برده اند. تبریز را شهر اولین ها می دانند. چون تبریز عادت کرده است همه چیز را از اول شروع کند.

اما در دورانی که مدیریت شهر و منظر تاریخی شهر به عنوان یک پارادایم جهانی پذیرفته شده و شهرسازان چون طبیبان شهری به مرمرت شهر ها می پردازند آیا کسی به بریدگی های تبریز نگاه می کند؟ آیا ضوابطی برای بافت های از زلزله در امان مانده وجود دارد تا نگوییم موفق ترین نمونه کوچه تربیتی است که از آشفتگی بصری رنج می برد. آیا دست دخالت گر مدیریت شهری مدرن که آلبوم مزیت های زیستی  و خاطره های تبریز را از او گرفته راهی برای ترمیم تبریز پیشنهاد کرده است؟ واقعیت آن است که بسیاری از مسافرانی که با آگاهی از ماهیت تاریخی تبریز به این دیار سفر می کنند، در مواجه با شهر چیزی از تاریخ نصیب نمی برند. در مقایسه با اصفهان، شیراز، یزد و کرمان، تبریز بیشتر در متن ها باقی مانده تا بناهایش. به اعتقاد دکتر فرهاد تهرانی قدیمی ترین بنای کاملاً سالم مربوط به قرن نهم قمری است. بنایی در زیر مسجد بنی هاشم که تا سال ۱۳۷۱ برای کارشناسان میراث فرهنگی نیز ناشناخته مانده بود .

با این حال تبریز هر صبح که بیدار می شود با یک شوک جدید مواجه است. هر روز صبح باید به برج تازه ای سلام کند که نه تنها در حافظه شهر شناخته نمی شود بلکه در آینده شهر نیز چندان پایایی ندارد. سازندگان این برج ها که بی هیچ تقیدی به منظر تاریخی شهر در هر نقطه ای از شهر جوانه زده اند در تبلیغات هوش ربای شهری شان از تعداد ریشتر هایی سخن می گویند که بنای شان قابلیت تحمل آن را دارد. ولی کسی توجه ندارد که با توجه به رودهای جاری در زمین کاسه شکلی که تبریز در آن واقع شده و دو گسل مهم آن را ترک داده اند، سطح آب های زیرمینی بسیار بالا است و در هنگام زلزله سبب پدیده لیکوفکشن شده و از اساس زمینی زیر پای برج نمی ماند که حالا کار به مقاومت برسد. برجها مثل کپسول های مخدر ذهن سودا زده ی تبریز را مشغول کرده اند و هر روز در حریم گسل ها، منظر تاریخی تدوین نشده ی شهر را، از حافظه شهر پاک می کنند. تا تبریز شهری باشد شبیه شهرک هایی که یک شبه از لای کاغذهای یک مصوبه بیرون پاشیده اند و نه اسم خود را می دانند و نه نسب خود را می شناسند. آنچه در این میان مایه دریغ است آن است که شهروندان و تصمیم گیران شهری با کوبیدن بر طبل وطن دوستی و ناسیونالیسم، لهجه آذری معماری و شهرسازی را فراموش کرده اند و مثل زلزله هایی هوشمند به جویدن گوشه گوشه شهر مشغولند.

تهدید زلزله در تبریز همیشگی بوده اما این بار شهر آلبومش را گم کرده است. در حالی که هنوز از فراموشی پیشین چیز چندانی به حافظه ندارد و لکه های خون مردگی در گراف مغزی اش مشهود است. این بی توجهی به روح شهر و فروش پیکره اش شهر را تمام می کند. شهر تمام شده شهری است که یک اسم دارد و دیگر هیچ. این هیچ ممکن است کالبدی عظیم و مدرن باشد که هیچ عامل شناسایی سبب تمایز آن از دیگران نشود. تبریزِ بی دیروز در آستانه ی بی فردایی است. شهری که تنها امروز فرصتی برای تماشایش است. و فرصتی براش تشییعش.

مطالب بیشتری نیست
کانال تلگرام